شهاب الدين احمد سمعانى

234

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اين جام مالامال در داديم كه إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ . شعاع جلال حال شما بود كه بر عرش تافت ، تا وى را به صفت عظمت بياراستيم و قبلهء دعا گردانيديم ، برق حشمت و كرامت شما بود كه بر كرسى جست ، كه وى را بدين خطاب مشرّف گردانيديم كه وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ . آفتاب جاه شما بود كه بر طور سينا تافت كه وى را اين خلعت رفعت پوشانيديم كه فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً . سوز شما بود كه بر سگى تافت وليّى گشت 59 ؛ درد شما بود كه بر وليّى تافت سگى كرد . براى عصيان شما بود كه ما صفت قهر آشكارا كرديم ، به حكم ضعف و عجز شما بود كه ما فضل در كار آورديم ، گرمى ارادت شما بود كه ما نداى يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ درداديم ، فضل قدم ما بود در حق اين مشتى خاك ، كه گفتيم ؛ سبقت رحمتى غضبى . رعايت ازل ما بود در حق اين مشتى بىباك 60 ، كه گفتيم : كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ . اى درويش ! اگر بسيارى مس و آهن جمع كنى ، چون ذرّه‌اى كيميا بر وى افكنى همه زر خالص گردد . مس و آهن چندان بود كه سرّ كيميا در وى اثر نكرده بود ، و چون كيميا در وى عمل كرد زر خالص شد . من و تو مشتى خاك بوديم و آدم مشتى گل ، چندان كه قالب قدرت نديده بود و در پردهء صنع لطيف نيامده بود ، و نور سرّ علم بر وى نتافته بود ، تدلّى صفت خاص وى نگشته بود ، صدف حكم صوان درّ سرّ وى نشده بود ، آفتاب جلال از برج جمال بر روزگار وى طالع نگشته بود ، سرّ مواصلت و حقيقت معنى و لطافت محبّت روى به وى ننموده بود ، اكنون كه اين معانى ظاهر گشت و اين درّ حقايق در روح دل وى مودّع گشت ، اگر آدم را خاك گفته باشى ، ظلم كرده باشى ، و گر حماء مسنون خوانى بنكوهيده باشى ؛ اگر كيميا كه مصنوع خلق است مىشايد كه آهن زر گرداند 61 محبّتى كه صفت حق است چرا نشايد كه خاك را از كدورت پاك كند و تاج تارك افلاك كند . اگر از گل كه سرشت تو است گل مىآيد چه عجب ، كه از گلى كه سرشت اوست دلى آيد . بلى خاك بود امّا لطف حق بيامد و خاك را مغلوب خود گردانيد . اگر همه خاك بودى همه و عصى بودى ، و گر همه لطف بودى همه إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى * بودى . اى جوامرد ! قاضى مسلمانان كه حكم كند به گواه عدل و به شاهد صدق كند ، خاك به زفان و عصى آدم گواهى داد ، لطف حق درآمد و به لسان ثُمَّ اجْتَباهُ گواهى داد ، تو چه گويى ، خاك كه نبود پس نبود ، در شهادت عدل‌تر ، يا لطفى كه صفت حق است ؟ اى در ازل 62 پديد